غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

235

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

حال عامل بعضى از ولايات بود و كسى كه بسرانجام امور وزارت قيام مينمود بنابر سوء مزاجى كه نسبت به او داشت قبل از حصول محصول اموال آن ولايت را بر وى حواله فرمود و محصلان يحيى را ببغداد آورده در طلب زر لوازم تشدد بجاى آوردند تا هرچه دست مكنت او بدان ميرسد بدايشان داد و سه هزارهزار درم بر وى باقى ماند و پدرم از سر انجام آن وجه عاجز گشته دانست كه غير عمارة بن حمزه كسى حل آن عقده نمىتواند كرد و عمارة از نسل عكرمه غلام عبد اللّه بن عباس رضى اللّه عنهما بود و ميان او و يحيى غبار كدورت و نقار ارتفاع داشت فضل گويد كه چون مهم يحيى باضطرار انجاميد روزى مرا كه در سن صبى بودم گفت كه برو نزد عماره و از من سلام رسانيده ضرورتى كه دارم برو عرض كن و بر سبيل قرض طلب مبلغ باقى نماى جواب دادم كه بر ضمير تو روشن است كه عداوت عماره با ما در چه درجه است و من چگونه جهت سرانجام اين مبلغ كلى نزد او روم و حال آنكه اگر عماره قدرة يابد ترا ميكشد گفت ناچار پيش او مىبايد رفت شايد ايزد سبحانه و تعالى رحمى در دلش اندازد تا اين مهم را بكفايت مقرون سازد و من بموجب فرموده عمل نموده در سراى عماره رفتم و استيذان كردم چون رخصت يافته درآمدم ديدم او را كه بر صدر ايوان خويش بر مفارش بتكلف تكيه زده و موى سر و لحيه خود را بمشك معطر ساخته و از غايت نخوت روى بجانب ديوار كرده و من در پايان صفه ايستاده برو سلام كردم لب بجواب نگشاد آنگاه سلام يحيى به دو رسانيده سبب آمدن خود را معروض گردانيدم لحظهء ساكت بود گفت حتى تنظر و من نوميد و نادم بازگشته از غايت خشم و ملال ساعتى به خانه نرفتم و چون غضب من تسكين يافت بجانب پدر شتافته قطارهاى استر باردار بر در سراى يحيى ايستاده ديدم و از استريان پرسيدم كه اين چيست جواب داد كه وجهيست كه از عماره طلب نموده بودى و من در غايت مسرت نزد پدر درآمده از وصول آن مبلغ او را خبر دادم و يحيى آن وجوه را بمحصلان تسليم كرده بدان ولايت مراجعت نمود و اموال موفور بحصول موصول گشته بعد از آنكه ببغداد بازآمد سه هزارهزار درم عماره را به من سپرد تا به دو رسانم و من بار ديگر بملازمة عماره شتافته او را بدستور اول بر مسند جلالت يافتم و زبان بسلام گشاده جواب نشنودم پس مراسم شكرگذارى بتقديم رسانيده او را برآوردن وجه مذكور مطلع گردانيدم گفت ( ويحك اقسطار كنت لابيك ) يعنى من صراف پدر تو بودم ( اخرج عنى لا بارك اللّه فيك ) و من بازگشته آن مال را نزد پدر بردم و كيفيت حال بازگفتم و از كمال جود و كبر عماره تعجب كردم پدرم از آن اموال هزارهزار درم به من بخشيد و باقى را جهت خاصهء خود مصرف گردانيد اما جعفر بن يحيى با وجود وفور جود و سخا بغايت متواضع بود و در صنعت انشاء و كتابت يد بيضا مينمود و منصب وزارت رشيد تعلق بوى ميداشت و زياده بر ساير اخوان رايت نيابت و تقرب مىافراشت از اسحق موصلى مرويست كه گفت روزى بدرگاه رشيد رسيدم تا او را ملازمت نمايم چنان معلوم شد كه باستراحت اشتغال دارد لاجرم قصد مراجعت نمودم در آن اثنا جعفر بن يحيى مرا طلبيده گفت چه باشد كه امروز با من موافقت كنى